پارسای بی ادعا

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خمینی» ثبت شده است

امام خامنه ای ۱٣٩۶/۰٢/۰٧:

"ما از قرآن دوریم؛ ما از قرآن بیگانه‌ایم؛ ما با مفاهیم قرآن ناآشنا‌ییم؛ باید کاری کنیم؛ آن‌قدر تلاش کنیم که مفاهیم قرآنی جزو مفاهیم رایج و گفتمانهای عمومیِ ملّتهای مسلمان و کشورهای ما قرار بگیرد....معارف قرآنی وجود دارد، این معارف باید تبدیل بشود به گفتمانهای عمومی در بین مردم؛ آن‌قدر تکرار بشود، آن‌قدر کار بشود، آن‌قدر درباره‌اش تحقیق بشود، آن‌قدر بنویسند، آن‌قدر شعرا و اُدبا و هنرمندان درباره‌ی آن کار هنری بکنند که اینها بشود جزو واضحات و بیّنات جامعه‌ی اسلامی؛ البتّه این نشدنی نیست، دور از دسترس هم نیست، خیال نکنند که حالا این کارها را اگر بخواهیم بکنیم، صد سال طول میکشد؛ نه، اگر اهل دل و اهل دین همّت بکنند، این کارها خیلی زود تحقّق پیدا میکند؛ باید این جور دنبال قرآن رفت."

مواقع متعددی با خودم فکر می کنم که نسبتم با این انقلاب چیست؟

و تقریبا در همه ی موارد به این نتیجه رسیده ام که انقلاب با من(و امثال من) منحرف میشود و شاید کلا نابود شود.

هرکسی نمیتواند به این تنها دارنده ی داعیه ی انسانیت در عصر حیوان زدگی؛ کمک کند...یعنی توفیقش را پیدا نمیکند. همانطور که هرکسی لیاقت خدمت به انقلاب رسول الله(ص) را نداشت.


انقلاب خمینی؛ مرد از جنس خامنه ای میخواهد...

از انواع همت و طهرانی مقدم و رودکی و شهریاری و صدرزاده میخواهد...

جا؛ جای سست ایمان ها نیست. یعنی گویی سنت خداست که ایمان های ضعیف تا آخر نمی مانند با شجره ی طیبه. بالاخره یکجا جدا میشوند که خدا نکند به مرحله ی جداشدن برسم.


یعنی دوست دارم به عنوان "خس و خاشاکِ انقلاب" هم که شده بمیرم ولی دَمی نسبت به انقلاب؛ کافر نشوم.


با قلبی آکنده از سیاهی:

أَللَّهُمَ ثَبِت أقدَامَنا عَلی " انقلاب "...........


.

شما را به خدا...شما را به خدا...شما را به خدا این سخنان امام خمینی(ره) را بخوانید و جای کلمه "روحانی" ؛ "حزب اللهیِ دنبال کارفرهنگی" بگذارید:


"روحانیون بیدار شوند؛

کارهای مهمتر از مباحثه و مسئله گفتن دارید!


شما باید بیدار شوید، به فکر علاج #بدبختی‌هاى_مردم باشید؛ مباحثه به تنهایى فایده ندارد. مسئله گفتن به تنهایى دردها را دوا نمیکند. 


در شرایطى که دارند اسلام را از بین مى‏‌برند، بساط اسلام را به هم مى‏‌زنند، خاموش ننشینید! مانند نصرانى‏‌ها که نشستند در باره روح‌القدس و تثلیث صحبت کردند تا آمدند آنها را گرفته، از بین بردند.


بیدار شوید و به این حقائق و واقعیت‌ها توجه کنید! 

به مسائل روز توجه کنید!

خودتان را تا این اندازه مُهمَل بار نیاورید!


شما با این #اهمال‌کاری‌ها میخواهید که ملائکه، اجنحه خود را زیر پاى شما پهن کنند؟!

مگر ملائکه #تنبل پرورند؟! 

ملائکه بالشان را زیر پاى امیر‌المؤمنین(ع) پهن مى‏‌کنند. 

چون مردى است که به درد اسلام مى‏‌خورد، اسلام را بزرگ مى‏‌کند، اسلام به واسطه او در دنیا منتشر مى‌‏شود...

 

براى شما که جز مسئله گفتن تکلیفى ندارید خضوع، معنى و مورد ندارد!"


#امام_سید_روح_الله_موسوی_خمینی 

 

کتاب ولایت فقیه و حکومت اسلامی، صفحه ۱۴۳

ِاین مطلب شاید از حوصله ی مخاطب خارج باشد...لذا خواندنش اهلش را میخواهد.


نگاه قرآن به شخصی به نام محمد(ص)؛ به عنوان یک ولیِ الهی است. یک پیغمبر که بالای سرِ یک جامعه ی پیشرفته از لحاظ مسائل سیاسی و اجتماعی است و مسئولیت هدایت این جامعه را بعهده دارد. خب هدف این نیست که بگویم نگاه فقط این است و تمام، نه!

هدف این است که به این برسیم که چرا خدای متعال؛ درمورد آخرین پیغمبرش بارها میگوید اطیعوا الله و الرسول...اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و... .

نکته اول اینکه اگر فقط میگفت "اطیعوا الله" وبعدش "اطیعوا الرسول" را نمیگفت؛ خب اولین اشکال این هست که هرکسی ممکن است ادعا کندکه خدا را اطاعت میکند وطبق نظر خود، تشخیص دهد که اطیعوا الله را رعایت میکند. چه دشمن رسول باشد چه خود رسول چه هرکسی دیگر.


نکته ی بعد اینکه با بیان "اطیعوا الرسول" در حقیقت جلوی عمل های شخصی و برطبق نظرات شخصی و هوای نفس را میتووگیرد. یعنی ای مؤمنان و ای مسلمانان تا زمان ظهور و حتی بعدش؛ خودتان طبق نظرات شخصی خودتان نمیتوانید عمل کنید. یا رسول یا اولی الامر منکم؛ باید اطاعت شود.

این به این معنا نیست که نظرات همه باید عین ولیِ جامعه باشه؛ بلکه به این معناست که نظر هرکسی حتی اگر صد درصد مخالف نظر ولیِ جامعه هم باشد، دلیل نمیشود که امرِ ولیِ جامعه مُطاع نباشد.

که اگر اینطور نباشد؛ هرکسی که دشمن پیغمبر بشود میتواند دلیل داشته باشد که من نظرم با ایشان مخالف است پس دلیلی ندارد اطاعتش کنم.

مثال معاویه در مقابل امیرالمومنین(ع) مثال خوبیست. معاویه نمونه کسی است که دلیلی نمیبیند وقتی نظرش مخالف علی(ع) است، اطاعت بکند.

مثال نزدیکتر به ولایت؛ میشود ابن ملجم مرادی! و دریک کلام خوارج.

باز هم مثال نزدیک تر که میشود ابن عباس!

ابن عباس شخصیت جالبی دارد در تاریخ اسلام؛ یک شخص واقعا فقیه و جزء بزرگان زمان خود و اصحاب خاصه امیرالمؤمنین است.

اما همین آقای ابن عباس گاهی دچار شک میشود...مثلا دربعضی جنگها کنار امیرالمومنین و حتی بعدها کنار سیدالشهداء اما این شک کردن مقصود من نیست.

ابن عباس شخصیتی دارد که اگر تصمیم بگیرد و نظرش مخالف علی(ع) باشد؛ نه در همه ی مواقع اما گاهی عمل هم میکند به نظر خودش.

فرق مالک اشتر هم با ابن عباس همین است. مالک تشخیص بدهد ولو مخالف؛ عمل نمیکند. 

وقتی مالک اشتر نزدیک به خیمه معاویه شد در جنگ صفین؛ امیرالمؤمنین به او گفت که برگرد. خب خیلی سخت است که در آن حد به کشتن معاویه نزدیک باشی و او بگوید برگرد و تو هم برگردی!

بنظرم احتمال خیلی زیاد اگر بجای مالک؛ ابن عباس می بود؛ برنمیگشت...


ادامه دارد....