پارسای بی ادعا

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب اسلامی» ثبت شده است

[کانال نابیغوله]


<< همگی نشسته بودند دور میزِ جلسه و یکی از بچه ها، ریزِ اقدامات لازم برای پروژه ی بعدی را روی وایت بُرد می نوشت. جلوی هرکار، زمان لازم برای انجامش نوشته می شد. نوشتن کارها که تمام شد برای حاج حسن مهمان آمد و از جلسه بیرون رفت.

بچه ها زمان ها را که جمع زدند شد سه ماه. از ترس حاجی جرأت نکردند روی تخته بنویسند سه ماه! برگشتند و تا میشد از زمان لازم برای هر کار کم کردند و کم کردند تا به زور شد دو ماه. در همین حین بود که صدای خداحافظی کردن حاجی از مهمانش، برقی توی جانشان انداخت که در یک چشم به هم زدن دو ماه را پاک کردند و نوشتند: یک ماه! حاج حسن هنوز سر جایش ننشسته بود که چشمش به تخته افتاد و شروع کرد:
" یک ماه؟!!! چه خبره؟ مگه میخواین موشک هوا کنین؟! ۱۵ روزه باید این کار انجام بشه! "


کاری که اگر به خودشان بود کمِ کمش سه ماه طول میکشید را بیست روزه تحویل داده بودند.>>



کتاب مردی با آرزوهای دوربُرد
صفحه ٧٩
نویسنده: فائضه غفارحدادی
.

روز هنر

امام خامنه ای ۱٣٩۶/۰٢/۰٧:

"ما از قرآن دوریم؛ ما از قرآن بیگانه‌ایم؛ ما با مفاهیم قرآن ناآشنا‌ییم؛ باید کاری کنیم؛ آن‌قدر تلاش کنیم که مفاهیم قرآنی جزو مفاهیم رایج و گفتمانهای عمومیِ ملّتهای مسلمان و کشورهای ما قرار بگیرد....معارف قرآنی وجود دارد، این معارف باید تبدیل بشود به گفتمانهای عمومی در بین مردم؛ آن‌قدر تکرار بشود، آن‌قدر کار بشود، آن‌قدر درباره‌اش تحقیق بشود، آن‌قدر بنویسند، آن‌قدر شعرا و اُدبا و هنرمندان درباره‌ی آن کار هنری بکنند که اینها بشود جزو واضحات و بیّنات جامعه‌ی اسلامی؛ البتّه این نشدنی نیست، دور از دسترس هم نیست، خیال نکنند که حالا این کارها را اگر بخواهیم بکنیم، صد سال طول میکشد؛ نه، اگر اهل دل و اهل دین همّت بکنند، این کارها خیلی زود تحقّق پیدا میکند؛ باید این جور دنبال قرآن رفت."

چی میشد یه روز یدونه از این حزب اللهی های تو مخی؛ از همینایی که چفیه میندازن تکیه میدن به دیوار تا عکس بندازن برای اینستاگرامشون یا پروفایلشون رو میگرفتم؛ انقدر میزدم انقدر میزدم که تمام اون مغز پر شده از توهماتش؛ بریزه کف دستش و ببینه چیو جا داده تو اون جمجمه؟!!!.....

تا بلکه دلم خنک شود!





این وسط هم هیچکسی نیست من را بگیرد و انقدر بزند و انقدر بزند تا تمام این چیزهایی که در مغزم پر شده از توهمات و تکبرات و خودخواهی ها و تشخیص ندادن ها؛ بریزه بیرون و مواجه بشم با یک مغز "کلییِر کِیچ" شده....


چرا کسی نیست!!


شهدا کجایید؟!.....چرا پس کاری نمیکنید........



.

مواقع متعددی با خودم فکر می کنم که نسبتم با این انقلاب چیست؟

و تقریبا در همه ی موارد به این نتیجه رسیده ام که انقلاب با من(و امثال من) منحرف میشود و شاید کلا نابود شود.

هرکسی نمیتواند به این تنها دارنده ی داعیه ی انسانیت در عصر حیوان زدگی؛ کمک کند...یعنی توفیقش را پیدا نمیکند. همانطور که هرکسی لیاقت خدمت به انقلاب رسول الله(ص) را نداشت.


انقلاب خمینی؛ مرد از جنس خامنه ای میخواهد...

از انواع همت و طهرانی مقدم و رودکی و شهریاری و صدرزاده میخواهد...

جا؛ جای سست ایمان ها نیست. یعنی گویی سنت خداست که ایمان های ضعیف تا آخر نمی مانند با شجره ی طیبه. بالاخره یکجا جدا میشوند که خدا نکند به مرحله ی جداشدن برسم.


یعنی دوست دارم به عنوان "خس و خاشاکِ انقلاب" هم که شده بمیرم ولی دَمی نسبت به انقلاب؛ کافر نشوم.


با قلبی آکنده از سیاهی:

أَللَّهُمَ ثَبِت أقدَامَنا عَلی " انقلاب "...........


.