پارسای بی ادعا

محرّمِ سخنگو آمد.

محرّم، صامت نیست.حرف داره.مثل نماز...مثل روزه...مثل حج...اینها هرکدام حقیقتی دارند.یعنی اگر اعمالی هم دارند برای نزدیک شدن به حقیقت آنها(نماز و حج و روزه و...) و معبودی است که عبد آنها را برای او انجام میدهد. و همین اعمال عبد را پرورش میدهد تا به حقیقتشان برساند. و چه کسی به نماز و ... حقیقت داده است؛ کسی نیست جز خدای متعال.


محرم هم همینگونه است.عاشورا همینگونه است. محرم با تمام انسانها حرف میزند. با تمام اشیاء و در و دیوار صحبت میکند. به محض آمدن محرم؛ زمین و زمان دگرگون میشود. زمان در سرنوشت جهان مؤثر است...جایی که خداوند در قرآن به زمان قسم میخورد.

محرم؛ زمان است. اما چرا این زمان؛ اینگونه شد؟

در اینجا باید به عامل دیگری اشاره کرد به نام مکان...آری مکان.

کربلا؛ مکانی ست که به زمانِ محرم ارزش داد و درحقیقت محرم را به فرا زمان تبدیل کرد.

[فرا زمان یعنی چه؟ یعنی از بعد زمانیِ صرف خارج شود. فرض کنید مثل فروردین ماه...یا بهمن ماه...یا ماه رمضان...یا حتی شب قدر.]

پس مکان؛ با زمان تعامل دارد.

اما مکان چرا و چگونه ارزش پیدا میکند؟!


بماند بقیه اش...

همین دو روز پیش بود که درجلسه ای، یک بنده خدایی وقتی فهمید که صحبت هایم لافی بیشتر نیست؛ یهو برگشت و ازم پرسید: به ما اعلام نیاز کردن و چندنفر را برای سوریه میخواهند...میروی یا نه؟!

راستش را بخواهید شوکه شدم...اولش بخاطر اینکه به جواب اصلی نرسم؛ گفتم اگر مادرم بذاره آره میرم...(واقعا هم همین بود...یکی از مخالفان سرسخت رفتن احتمالی ام مادرم هست...پدرم خیلی رو نمیکنه ولی میگه اگه تو بری منم میام.........! )

اما ادامه داد و باز پرسید: حالا اگه مادرتم راضی بشه میری؟

به فاصله ی چندثانیه شوک دوم هم وارد کرد...اومدم بزنم جاده خاکی اما زرنگ تر از من بود...آخر ما رو مخیّر کرد بین دوگزینه که "اینجا یا سوریه؟"

و من برای رهایی هرچه سریعتر گفتم اینجا!

و به این دلیل که اینجا نظام کمک بیشتری نیاز داره و... .


اما بعد از جلسه در مترو به این سوال داشتم فکر میکردم...

اول یه کم با خودم کلنجار رفتم که نکنه از سر ترس جواب دادم؟ دیدم واقعا یه کمیش برای ترس بود. ترس از خیلی چیزها...

بعد به این رسیدم که اولا مگه نمیگیم جمهوری اسلامی در سوریه از خودش هم دفاع میکند؟ پس حفظ نظام اونجا هم هست که...

دوما مگه انقلاب مختص ایران است؟! مگه نظام اسلامی خلاصه میشود فقط در جمهوری اسلامی ایران؟ نمیشه رفت سوریه و لبنان برای انقلاب و نظام اسلامی کار و تلاش کرد؟ نظامی و غیرنظامی؟


بعد یه کم دیگه بهش فکر کردم تا رسیدم به ایستگاه دروازه دولت. دیدم مشکل همینجاست؛ دولت اسلامی در نظام اسلامی نداریم...رفتم یه کم جلوتر تا رسیدم به مترو 15خرداد. دیدم اینجا هم مشکل هست؛ جامعه اسلامی هم نداریم...

بعد یاد اون حرف معروف امام (رضوان الله علیه) افتادم که گفت اسلام اگر اینجا سیلی بخورد در همه دنیا سیلی خواهد خورد...


دیگه تو اون شلوغی مترو دروازه دولت و امام خمینی و 15خرداد از من انتظار نداشته باشید به ادامه و ریز و درشت قضیه، فکر میکردم خدایی...



اما اینم بگم و تموم:

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند...


.

یا رسول الله

خسته شدم

یا امیرالمؤمنین

خسته شدم

یا سیدة نساءالعالمین

خسته شدم

یا حسن جان

خسته شدم

یا اباعبدالله

خسته شدم

یا عباس

خسته شدم

یا عالمة غیر معلمة یازینب

خسته شدم

یا زین العباد

خسته شدم

یا باقرالعلوم

خسته شدم

یا شیخ الائمه

خسته شدم

یا مولانا یا موسی بن جعفر

خسته شدم

یا سلطان

خسته شدم

یا جواد بن الرضا

خسته شدم

یا هادی الضالّین

خسته شدم

یا حسن جان

خسته شدم

یا یوسف الزهرا یا بقیة الله

خسته شدم






آخدا؛ آیا این ها کافی نیست برای کمک به یک خسته و ناامید از عالم و آدم؟ :(((((((((((




"برای مدتی" هست که سیاسی نمینویسم...خودم فکر میکنم اثرات انتخابات است...بی وجدان زندگیمان را ریخت بهم!!

برای مدتی ست که نه دنبال هوافضایم نه دنبال کتیا و سالید و نه دنبال گرافیک!

والا...چه فایده!...نامردها انقدر کارشون تو گرافیک خوبه که آدم ناامید میشه از این که بدون "دانشگاه هنر رفتن" بره سمت گرافیک!

برای مدتی ست به این فکر میکنم چرا از بعضی شعارهایم عدول کردم! فی المثل همین اینستاگرام ملعون! چندماهی بود که از دستش راحت بودم ولی دوباره مبتلا شدم به این برنامه خبیثه!! از بس هم عادت کردند و کردیم به هوش تصویری؛ هرچقدر هم بنویسیم دیگر کسی حال و حوصله متن خواندن ندارد.


برای مدتی ست که هیئتی نرفتم...این دیگر تقصیر خودم است...بالاخره گناه هم حدی دارد...بله!

ولی احتمالا یکدفعه بگذارم برای عرفه؛ حاج منصور! بروم وسط قتلگاه...



برای مدتی ست............................................................

به بعضی از مطالب وبلاگم که نگاه میکنم تعجب میکنم!

میگم: عه "این ها" رو من نوشتم؟؟!!!

معلوم نیست تو چه حالتی و در چه مراتبی از عرفان سیر میکردم که بعضیهاش رو نوشتم...


شما هم زیاد جدی نگیرید......

میخواهم برای مدتی مثل بقیه زندگی کنم...مثل بقیه لباس بپوشم...مثل بقیه فکر کنم...مثل بقیه توییت بزنم...مثل بقیه از این شبکه ها و خزعبلات فجازی استفاده کنم...مثلا برم یه کانال با 10k مخاطب بزنم ببینم چه حسی داره!..یا برم یه صفحه شخصی تو اینستاگرام بزنم عکسهای خودمو بذارم...شعر بذارم...عکس فاضل خان نظری رو بذارم و زیرش بنویسم شاعر مورد علاقه معاصرم یهویی!...یا دوستانمو دعوت کنم به چالش چای در هوای آزاد...مثل بقیه تلویزیون نگاه کنم...سریال های فاخر نگاه کنم...مثل بقیه طرفدار رئال باشم...مثل بقیه از سیستم بازی بارسا خسته بشم...مثل بقیه عضو کانال گیزمیز بشم...مطالب جالبشو! برای دیگران هم بفرستم...مثل بقیه هندزفری سفید از گوشیِ داخل جیبم بزنم به گوشم.....مثل بقیه بشینم غیبت کنم بعد بگم جلو خودشم میگم...مثل بقیه دروغ بگم...مثل بقیه لباس های مارک دار بپوشم...مثل بقیه لباس ها و کفش هام ست نایکی باشه...ورزشی ها هم آدیداس اصل که از مغازه علی دایی تو منیریه خریده باشم...مثل بقیه با خانمها راحت تر حرف بزنم؛ انقدر سختم نباشه...مثل بقیه با همه سر همه چیز بحث کنم تا حرفم به کرسی بشینه...مثل بقیه برم قهوه خونه گاهی کامی از قلیونی بگیرم...سیگار که نمیکشم جرم باشه!....مثل بقیه جلوی کولر نخوابم...مثل بقیه مریض بشم یا سرما بخورم....مثل بقیه آمپول بزنم...مثل بقیه با سیاست پدرسوخته! کاری نداشته باشم...مثل بقیه به روحانی رأی بدم....مثل بقیه از رأی نیاوردن رئیسی ناراحت باشم...مثل بقیه اصولگرا یا اصلاحطلب بااشم...مثل بقیه وبلاگ نویسی را منسوخ بدونم با وجود شبکه های اجتماعی...مثل بقیه وارد بحث های سیاسی نشم و آخرشم بگم همش تقصیر آخونداست...مثل بقیه بگم امام حسین و سیاسی نکنید...مثل بقیه فقط از یتیم نوازی امیرالمؤمنین تعریف کنم....مثل بقیه هرجا میرسم از خودم عکس بندازم...مثل بقیه از خودم عکسهای یادگاری برای سالهایی که نیستم جمع کنم...مثل بقیه از غسالخونه بترسم و بگم دور از جونم...مثل بقیه زخم زبون بزنم به این و اون...مثل بقیه واسه جواب نمونم...

و مثل بقیه های زیاد دیگه ای که بعدا بازم میگم ازشون

آخرش اینه ولی: مثل بقیه بمیرم.......







(گفتن اینا معنیش این نیست که بعضی از اینا رو انجام نمیدم!)

[کانال نابیغوله]


<< همگی نشسته بودند دور میزِ جلسه و یکی از بچه ها، ریزِ اقدامات لازم برای پروژه ی بعدی را روی وایت بُرد می نوشت. جلوی هرکار، زمان لازم برای انجامش نوشته می شد. نوشتن کارها که تمام شد برای حاج حسن مهمان آمد و از جلسه بیرون رفت.

بچه ها زمان ها را که جمع زدند شد سه ماه. از ترس حاجی جرأت نکردند روی تخته بنویسند سه ماه! برگشتند و تا میشد از زمان لازم برای هر کار کم کردند و کم کردند تا به زور شد دو ماه. در همین حین بود که صدای خداحافظی کردن حاجی از مهمانش، برقی توی جانشان انداخت که در یک چشم به هم زدن دو ماه را پاک کردند و نوشتند: یک ماه! حاج حسن هنوز سر جایش ننشسته بود که چشمش به تخته افتاد و شروع کرد:
" یک ماه؟!!! چه خبره؟ مگه میخواین موشک هوا کنین؟! ۱۵ روزه باید این کار انجام بشه! "


کاری که اگر به خودشان بود کمِ کمش سه ماه طول میکشید را بیست روزه تحویل داده بودند.>>



کتاب مردی با آرزوهای دوربُرد
صفحه ٧٩
نویسنده: فائضه غفارحدادی
.

روز هنر

آخر این فرمانده لشگرِ گرامی کجایش دقیقا ما را مجاب کرده که بگوییم ایشون نماینده ی جریان انقلاب است؟

همین فرمانده لشگرِ عزیز و واقعا شریف؛ خودش در گفتگوی ویژه خبری گفت که هر دولتی جای دولت فعلی بود؛ راه برجام را می رفت چون برجام خواست کل نظام بود.

عجب!!!

جدای از اینکه قبلا هم خبرهایی شنیده بودم که گزینه ی ایشون هم برای وزارت خارجه جناب ظریف بوده؛

ایشون تعریفش از نظام هم حتی معلوم نیست. مرد حسابی! حداقل یه دور صحبت های رهبرانقلاب رو میخوندی راجع به قضایای هسته ای... .

شما که هنوز نمیدونی چه روندی انجام شد تا کشور رسید به برجام؛ چطور میخوای کشوری رو بدست بگیری که شاید تا چهارسال دیگه ده برجام برایش اتفاق بیفتد.

که احتمالش هم هست که حضرتعالی ادامه دهنده ی برجام ٢ و ٣ و... باشی.



پی نوشت: اکثرِ حزب اللهی های لاکچری؛ طرفدار این فرمانده لشگر هستند.

امان از مرفهین مذهبی!!!


به طرف میگفتم دوای دردهای انقلاب؛ از صدتا، 90تاش در فضای مجازی نیست؛

(یه کم به خودش تکون میداد و) میگفت:مگه کوری نمیبینی آقا هی میگه فضای مجازی!فضای مجازی!...


حالا که نزدیک انتخابات شده داداشمون یادش افتاده باید روشنگریِ چهره به چهره انجام بده....



انقلابیونی که نزدیک انتخابات سودای روشنگریِ چهره به چهره دارند نه تنها انتخابات را می بازند (که اگر برنده هم شوند دلیلش روشنگری این دوستان نبوده بلکه خسته شدنِ مردم از رقیب بوده)؛

بلکه بعد از انتخابات هم ممکن است به شدت از محبوبیتشان کم بشود نزد مردم.

چون بلافاصله بعد از انتخابات مردم را فراموش میکنند و دوباره میروند سراغ خاله زنک بازی های مجازیشان!


هر نسل جدید در انقلاب؛ لاجرم باید پیشرونده تر و جذاب تر و انقلابی تر عمل کند نسبت به نسل های قبل.

چیزی که کمتر مشاهده میشود...

ویژگی یک انقلابی اصلا حکم میکند که طبق روال گذشته عمل نکند.

مثلا میبینیم که اصولگرایان(بخوانید اصولسواران) فقط نزدیک انتخابات پیدایشان میشود و اکثرا دغدغه ی قدرت دارند(تازه قدرت اگر به معنای مثبت قضیه بود خوب بود)؛ خب نسل های جدیدتر که دیگر نباید اینگونه عمل کنند.


شیوه ی جلیلی؛ شیوه ی خوبی بود و به نوعی خرق عادت بود که از سال 92 شروع کرد به کار و گفتمان سازی و برنامه ریزی و در کنار مردم بودن.

شاید با اکثریت مردم در تماس نبود ولی همان اکثریت مردم میدانند که او مردم را دم انتخابات به یاد نیاورد؛...که البته او هم با سیاست بازی های باندهای قدرت و ثروتِ اصولگرایی[جمنا] کنار گذاشته شد.(یعنی کاری کردند که مجبور به ثبت نام نکردن شد)


بزرگواران؛ برادران و خواهران

ذره ای از همان آقایی که اسمش لقلقه ی زبانمان است یاد بگیریم.

چندسال است که میگوید تشکل های خودجوش مردمی و انقلابی؛ کارهای مردمی و خودجوش و به همین عناوین؛ شکل بگیرد؟!

اصلا میفهمیم چرا میگوید "این را هم باید سپرد به توده های عظیم مردمی"؟! هاااان میفهمیم؟

یا نه فقط قسمتی که باهاش "حال" میکنیم را گوش میدهیم؟


لطفا انقدر پَرت نباشیم...



امام خامنه ای ۱٣٩۶/۰٢/۰٧:

"ما از قرآن دوریم؛ ما از قرآن بیگانه‌ایم؛ ما با مفاهیم قرآن ناآشنا‌ییم؛ باید کاری کنیم؛ آن‌قدر تلاش کنیم که مفاهیم قرآنی جزو مفاهیم رایج و گفتمانهای عمومیِ ملّتهای مسلمان و کشورهای ما قرار بگیرد....معارف قرآنی وجود دارد، این معارف باید تبدیل بشود به گفتمانهای عمومی در بین مردم؛ آن‌قدر تکرار بشود، آن‌قدر کار بشود، آن‌قدر درباره‌اش تحقیق بشود، آن‌قدر بنویسند، آن‌قدر شعرا و اُدبا و هنرمندان درباره‌ی آن کار هنری بکنند که اینها بشود جزو واضحات و بیّنات جامعه‌ی اسلامی؛ البتّه این نشدنی نیست، دور از دسترس هم نیست، خیال نکنند که حالا این کارها را اگر بخواهیم بکنیم، صد سال طول میکشد؛ نه، اگر اهل دل و اهل دین همّت بکنند، این کارها خیلی زود تحقّق پیدا میکند؛ باید این جور دنبال قرآن رفت."

خسران شاید برای بعضی؛ کارنکردن در ستاد انتخاباتی فلان شخص باشد؛


ولی برای حقیر؛

خسران یعنی از دست دادن رجب....



خدایا ما قدر رجبِ تو رو ندونستیم...خودت جبرانش کن برامون...

ما رو از کسانی که این ماه رجب؛ آخرین ماه رجب عمرشون بود قرار نده...



والعصر

ان الانسانَ لفی خسر



به شخصه که همه ی زیان های من در از دست دادن و تشخیص ندادن "زمان" بوده...






جانم به شهدا که فهمیدن کجا هستن و در چه برهه ای از تاریخ!


.

چی میشد یه روز یدونه از این حزب اللهی های تو مخی؛ از همینایی که چفیه میندازن تکیه میدن به دیوار تا عکس بندازن برای اینستاگرامشون یا پروفایلشون رو میگرفتم؛ انقدر میزدم انقدر میزدم که تمام اون مغز پر شده از توهماتش؛ بریزه کف دستش و ببینه چیو جا داده تو اون جمجمه؟!!!.....

تا بلکه دلم خنک شود!





این وسط هم هیچکسی نیست من را بگیرد و انقدر بزند و انقدر بزند تا تمام این چیزهایی که در مغزم پر شده از توهمات و تکبرات و خودخواهی ها و تشخیص ندادن ها؛ بریزه بیرون و مواجه بشم با یک مغز "کلییِر کِیچ" شده....


چرا کسی نیست!!


شهدا کجایید؟!.....چرا پس کاری نمیکنید........



.

خِیره سرش در کانال تلگرامی اش با فلان k عضو،تحلیل نوشته... باشه بابا..تو چامسکیِ انقلاب!

انقدر عقل نداره که بفهمه به اندازه کافی این انقلاب داره از نامرد جماعت از اصلاحطلب و اصولگرا گرفته تا آمریکا و دار و دسته اش تخریب میشه...24 ساعت هم دارن ناامیدی به آینده نظام و کشور و انقلاب فرو میکنن تو مغز جوونای این مملکت...


تو که مثلا تحلیلگر انقلابی هستی بفهم که تحلیل هات ولو درست و دقیق؛ نباید ناامیدکننده باشه!

برادر نباید باشه!
مگه کر و کور بودی که رهبری گفت" صاحبنظران، این پدیده را در تحلیلها و محاسبات خود درباره‌ی ایران و ایرانی مؤمن به حساب آورند..."؛

شما جزو صاحبنظران نیستی؟اگه نیستی که بیخود میکنی تحلیل مینویسی!

اگر یک سوم امیدی که رهبر این مملکت به انقلاب و آینده اش داره، شمای تحلیلگرِ حزب اللهی داشتی ما الان هیچ مشکلی نداشتیم.


تحلیل های بعضی از این حزب اللهی ها شده مثل بی بی سی... هزارتا راست میگن تا یه دروغ مشتی ببندن به انقلاب وآینده اش...
.

یک مسئله ی بدیهی وجود دارد که انسان ها مثل هم نیستند.
اما نمیدانم چرا در اکثر مواقع از خودم منتفر میشوم که چرا مثل بعضی از انسان ها نیستم؟
مثلا چرا شبیه "مهدی زین الدین" نیستم؟ مگه چی کم میشد از دستگاه عظمت الهی؛ که استعداد شبیه آقامهدی شدن را در من قرار میداد؟
بله بله...میدانم که درون همه ی انسان ها فطرت یکسان وجود داره ولی پس چرا شبیه زین الدین نداریم؟
و این را هم میدانم که بستگی به تلاش آدمی دارد اما باز هم چرا این تلاش وجود نداره؟

یا چرا شبیه غلامحسین افشردی نیستم؟ به چه زبانی از تو بخواهم خدا، که من میخواهم مثل و مانند و عینِ "حسن باقری" شوم؟

آآقا! من چرا مثل همت نیستم؟ چرا مثل همت دیوانه ی احمد متوسلیان نیستم؟
اصلا چرا شبیه خود حاج احمد نباشم؟

گفتم حاج احمد؛ یاد حاج احمدکاظمی افتادم...
گفته بود " کاری کنید اگه کسی خواست بیاد به دفتر شما؛ فکر کنه داره میره پیش همت؛ پیش خرازی..."

شبیه حاج احمد کاظمی هم نیستم بدبختی.


ولی واقعا از دست خدا ناراحتم که چرا شبیه حسن مقدم نشدم. سعی ام رو هم کردم ولی انگار خانه از پای بست ویران بود...نشد... . نفهمیدم چرا ولی نشد...نمیشه اصلا...

فقط هم اینها نیستند...
برای خودم متاسفم که شبیه آقای جاودان نیستم...مثلا چه اتفاق خاصی میوفتاد من جوانی ام مثل حاجی جاودان میشد؟ در طاعت خدا؟ هان چی میشد؟




بقیه اش بعدا...خسته شدم...
.

بعد از مدتها توانستم فیلم "ایستاده در غبار" را ببینم. خیلی مشتاق بودم که این حاصلِ نبوغِ مهدویان را ببینم.

فیلم خوبی بود و لذت بردم حقیقتا...ولی بطور خلاصه میتوان این فیلم را اولین فیلمِ تشکیلاتی نامید. من بیش از هرچیزی در فیلم، غرق ویژگی تشکیلاتی حاج احمد شده بودم.

انسانی کاملا جدی و مصمم در کار و تربیت خود و دیگران. که البته این جدی بودنش با قلب عطوفی که دارد، در تعارض نیست.

ایستاده در غبارِ ایستاده در غبار؛ تکلیف مدار است منتها نتیجه ی تکلیف را ارج می نهد و بیخیال نتیجه نمیشود. مثلا تکلیفش تربیت نیروی نظامی و فرماندهی است اما نمیخواهد زیاد شهید بدهد؛ نمیخواهد زخمی داشته باشد. میخواهد نتیجه را با ادای درست تکلیف بدست بیاورد با حداقل تلفات.

او از خطا و کم کاری؛ به سختی میگذرد. نفس کم کاری و سهل انگاری را میبُرد.

این چنین شخصیتی؛ کاملا ظرفیت تبدیل شدن به الگو برای همه ی طبقات جامعه را دارد. مخصوصا انقلابیون...


بدون رودربایستی؛ باید همه ی ما یک برادر احمد؛ یک حاج احمد متوسلیان، در کنارمان داشته باشیم. با او حرف بزنیم...باید خودمان را بسپاریم به دست او تا تربیتمان کند (خودم را میگویم جسارت نمیکنم به مخاطبان گرامی).

این حاج احمدِ کنارمان؛ باید باشد تا در غبارها بتوانیم بایستیم. فقط این روحیه است که در غبار که هیچ؛ در دل کوه هم میتواند بایستد.


حاج احمد عزیز؛کمک ام کن...

یاری ام کن تا منیت هایم را کنار بگذارم برای خدا؛ برای کار خدا؛ برای اسلام.

کمک کن تا همان قوت قلبی را که گفتی در فیلم؛ بدست آوریم.

البته نمیدانم شهید شدی یا نه...که اگر شهید نشده باشی هم انقدر قدرت روحیِ بالایی داری که بتوانی کمک مان کنی...



زنده باشید ان شاءالله آقای متوسلیان...

از این به بعد اسامی تولیدکنندگان و محصولات ایرانی رو میفرستم تا اونجایی که توان و اطلاعات داشته باشم.
فعلا محصولات پوشاک ایرانی(که فعلا فقط آنهایی که دارای سایت اینترنتی هستند درج شده است):


نمیدانم هر دفعه که میرود بهشت زهرا(س)،
چه حسرتی میخورد که تو دیگر کنارش نیستی...

برادران عزیز، خواهران عزیز، ای شجاعان میدانهای سخت که امتحان خودتان را داده‌اید! من به شما عرض میکنم: بدانید که اگر ما با همین سَبک حرکت و به تعبیر رایج با همین فرمان جلو برویم، قطعاً پیروزی متعلّق به ملّت ایران است. همه فکر کنند، همه تلاش کنند، همه همّت بگمارند، همه آینده را در نظر بگیرند، همه آرمانها را جلوی چشمشان نگه دارند و به سمت آن آرمانها حرکت بکنند، همه این امید مقدّس را در دلهایشان گرم نگه دارند. خدا را شکر میکنیم که شعله‌ی امید را در دلهای ما زنده نگه داشت که یک لحظه نسبت به آینده‌ی کشور ناامید نشدیم و بحمدالله آنچه را امید داشتیم، به بهتر از آن و بیشتر از آن رسیدیم؛ امّا این همه‌ی آرزوهای ما نیست، همه‌ی خواسته‌های ما نیست؛ همه‌ی خواسته‌های خدا هم از ما نیست. ما یک قدمِ کوتاهی حرکت کردیم؛ باید گا‌مهای بلندتری برداریم و برویم و به آنچه نظام اسلامی وعده داده است که ایجاد یک جامعه‌ی اسلامی عادلانه‌ی پیشروِ مقتدرِ باعزّت و باقدرت است ان‌شاءالله برسیم و مطمئنّاً هم به آن خواهیم رسید؛ ان‌شاءالله و باذن الله تعالی.


امام خامنه ای ۱٣٩۵/۱۱/٢٧

داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه که بعضی ها نمیدانند وبلاگ دارم و نمیتوانند مطالبم را بخوانند.

مثلا فرض کنید کسی که گفت "برو در کنج زهدگونه ات" میامد و یکی دو مطلبم را راجع به این پدیده ی نوظهور میخواند. به احتمال زیاد دوسه تا دیگه بار بنده میکردند :)

یا مثلا دوستانم که البته چندتایی از آنها میدانند ولی فکر نمیکنم بخوانند.

به فرض بیایند و مطلب "لینک" را بخوانند...حدس میزنم نوبتی به من زنگ بزنند و حال و احوالی بپرسند.

یا فرض بفرمایید آن جنابی که سرِ مسئله ی احمدی نژاد و ولایت با هم بحث کردیم و در آخر گفت من چیزی را یقین بدانم درست است ولو مخالف ولایت؛ انجام میدهم؛

وبلاگ را ببیند و "أَولی بِاَنفُسِهِم" را مطالعه کند. احتمال دارد بحثمان را زیر همان مطلب ادامه بدهیم...


یا نزدیکانم مطلب "مهر+آن" را بخوانند. اول به این پِی میبرند که مشکل دیر حرکت کردن نبوده است بعد هم احتمالا چند قطره ای دلشان به حالم بسوزد....

و بعدش عزم جزم کنند که هرجور شده بفرستندَنَم کربلا.


یا آن عزیزی که میگفت فقط یک کاندیدا باید معرفی شود ولو اصلح نباشد؛ مطلب "درد" را بخواند...

شاید کامنت بگذارد که "حالا حضوری بحث کنیم بهتره"...


البته این مطلب را از جهت اینکه "مطالب وبلاگِ حقیر آش دهان سوزی هست" ننوشتم. فقط میخواستم بگویم بعضی از مطالب خوبه که "نخواننده ی خاص" دارند.

.

وبلاگ نویسی هم دوران بی حرفی دارد؛

قبلا فکر میکردم در وبلاگ دیگر میشود راحت نوشت حرفها را...

گاهی نه میدانم چه چیزی را بگویم نه میدانم چه چیزی را نگویم

حتی نمیدانم باید به چه چیزی فکر کرد یا نکرد؟!!



ای کاش میذاشتن برم "کربلا"...